◽️تغذیهش نکن!
پرندهٔ مادر با منقارِ پر از حشرات به لانه میرسد و ناگهان دهان جوجهها غوغاکنان باز میشود و از مادر خواهان غذا میشوند. این صحنه را شاید بارها در مستندهای حیات وحش دیده باشیم. و دیده باشیم که به هر کدام از این جوجهها که در تناوب منظمی غذا برسد قوی میشود و در دفعات بعدی با قدرت و غوغا و طلبکاریِ بیشتری برای غذا دهان باز میکند. برخی نیز که از غذای رسیده به آشیانه محروم میمانند بهتدریج ضعیف میشوند و میمیرند.
بیشمار صفت و استعدادی که در وجود ماست -فارغ از خوب یا بد بودنش- در حکم جوجههایی هستند که همگی درون ما زیست میکنند و با دهانهای باز طالب غذایند! در طول سالهای عمرمان، برخی را تغذیه کردهایم و قوی شدهاند و برخی نیز از بیغذایی به ضعف و شاید به احتضار و مرگ رسیدهاند. کمال نسبیِ هر موجودیتی در گرو تغذیۀ مناسب اوست؛ تغذیهای از جنس همان موجودیت.
اگر بدن قند لازم داشته باشد چیزی جز قند این کمبود را جبران نمیکند. این نوع تغذیه نیاز به شرح ندارد و حرف من هم دربارهٔ غذاهای حسی و جسمانی نیست بلکه موجودیتهایی غیرمادی مد نظرم است که اغلب فکر نمیکنیم آنها هم از همین راه، از راه غذادادن به آنها، رشد میکنند و بزرگ و بزرگتر میشوند، تا جایی که اگر در صفتی یا استعدادی روحانی به کمال نسبی رسیده باشیم، نسبت به آن روند نیز نگاه تغذیهای نداشتهایم و نداریم.
موجودیتی مثل خشم را در نظر بگیرید. زمانی که من در موقعیت خشمآور قرار میگیرم و به شکلی هیجانی تحریک عصبی میشوم، با خَلق واکنشی عصبی و برآمده از خشم، در واقع دارم به دهانِ بازِ «جوجهٔ غضب»م غذا میریزم. این تغذیه که «از جنس خود خشم» است موجب پرورش این استعداد -هرچند در مسیر نادرست- میشود.
بهتدریج و با تکرار واکنشهای غضبناکِ بیقاعده و هیجانی -یعنی با تکرار تغذیهٔ خشم-، زمینهٔ رشد جوجۀ خشم را در خودم فراهم میکنم و طبق قانون همهٔ عوالم، طبیعیِ هر موجودیتی که در شرایط مناسب رشد قرار میگیرد این است که بزرگ و بالغ شود. پس از مدتی این جنبه از وجود من که از جوجگی و ضعف به رشد و کمالی نسبی رسیده، با طلبکاری بیشتری از من غذا میخواهد و کمکم تبدیل به یکی از مشخصههای شخصیت من میشود. بعد از آن وقتی نام من پیش شما برده میشود تصویر یک انسان عصبانی در ذهن شما نقش خواهد بست.
خلاصۀ روند: تغذیۀ جوجۀ خشم با کنش و واکنشهای خشمناک و تبدیل کردنش به غولِ خشم.
آدم مهربان چطور؟ آدم شاکر، بخشنده، ترسو، حسود و چشمچران چطور؟
همه همینطور. روند تبدیل جوجه به غول، جز با تغذیۀ آن از طریق واکنشهای من فرصتپذیر نخواهد بود و من خودم هستم که به ترتیب هر کدام از این جوجهها را با غذای مهربانی، شکرگزاری، بخشندگی، ترس، حسادت و چشمچرانی ذرهذره تغذیه میکنم، میپرورانم و تبدیلشان میکنم به بخش جداییناپذیر شخصیتم.
این غولها را موجوداتی ذهنی و انتزاعی نبینیم، بلکه اگرچه این صفات و استعدادها شکل جسمانی و مادی برای دیده شدن ندارند (اگرچه اثر و برآیند دارند و میتوان از این طریق به وجودشان پی برد)، اما همگیِ این غولهای مثبت یا منفی حقیقتی باطنی و ملکوتی دارند، و در آنجا که با عبور از تن، با «من» ملاقات میکنیم حضور آنها را در خویش به مشاهده میبینیم.
این نحوهٔ تئوریزه کردن برای من به شکل جالبی کاربردی بوده است. به این صورت که نسبت به دو سه غولی از غولهایم که به اشتباه -خواسته یا ناخواسته- پرورانده و به کمال نسبی رسانده بودمشان، در لحظۀ آن واکنشِ هیجانی -که حکم غذای آن غول را داشته- با خودم تکرار کردهام که «تغذیهش نکن!» و سعی کردهام آگاهانه غذای او را در اختیارش قرار ندهم تا هم جلوی بزرگتر شدنش را بگیرم و هم بهتدریج بتوانم ضعیفش کنم. و طبق قانون همهٔ عوالم، طبیعیِ هر موجودیتی که در شرایط نامطلوب رشد قرار میگیرد این است که بهتدریج به سمت لاغری و ضعف میل کند و در کنترل صاحبش درآید.
البته این را بگویم که این نوع نگاهِ تغذیهای در بارۀ مراتب و قوای وجود پیشینهدار است؛ مثل تغذیۀ خیال با تخیل، وهم با توهم، عقل با تعقل و ... . با اینحال دربارۀ صفات و استعدادهای انسانی-اخلاقی جایی ندیدم صحبت به اینجا بکشد به جز یک نویسندۀ خارجی به نام آلن کار که کتابی دربارۀ ترک سیگار نوشته و نگاهش به محور از همین جنس بود.
این بحث را بسیار میتوان شرح و بسط داد اما بیشتر دوست دارم در این باره از نظر شما هم آگاه بشوم. دوست داشتید برایم بنویسید.
برچسب:
نویسنده: khane8om