چیزی نیاوردهام (چیزی نداشتم که بیاورم) که به عوض آن چیز دیگری بگیرم، که این کار معامله است و تجارت؛ بلکه دستانِ خالیام را به گدایی دراز کردهام. گدا چیزی برای عرضه ندارد، آمده است از دستان کریم چیزی بگیرد؛ با این امید که کریم برای بخشش به میزان کرامت خود مینگرد نه به لئامت و کوچکیِ گدا. از روزی که با قصد تو پا به عراق گذاشتم، مردمانش از ریز و درشت، زن و مرد، و دارا و ندار، همچون کسی که عضوی از خانوادهشان را بعد از مدتها دیده باشند از من و از بسیارانِ چون من استقبال کردند. این، نه بهخاطر و
برچسب:
نویسنده: khane8om
کسی که میخواهد از خورشیدِ پشت ابر مستقیماً بهرمند شود، یا باید ابرها را برطرف کند و یا اینکه خودش را به بالاتر از ابرها برساند؛ پایین آوردن خورشید محال است! هر چه آقای مداح پشت میکروفون بلندتر فریاد بزند و مردم را هم به تهییج وادارد که صداشان را تا کجا برسانند که «خدایا مهدی را برسان»، بیفایده است. و نهتنها بیفایده است که آثار سوء نیز بر آن مترتب است.
من بهعنوان یک فرد، باید به این «فهم عقلی» و به این «باور قلبی» برسم که دنیا اگرچه هست اما همهچیز نیست. نهتنها همهچیز نیست که در نسبت با
برچسب:
نویسنده: khane8om
◽️تغذیهش نکن!پرندهٔ مادر با منقارِ پر از حشرات به لانه میرسد و ناگهان دهان جوجهها غوغاکنان باز میشود و از مادر خواهان غذا میشوند. این صحنه را شاید بارها در مستندهای حیات وحش دیده باشیم. و دیده باشیم که به هر کدام از این جوجهها که در تناوب منظمی غذا برسد قوی میشود و در دفعات بعدی با قدرت و غوغا و طلبکاریِ بیشتری برای غذا دهان باز میکند. برخی نیز که از غذای رسیده به آشیانه محروم میمانند بهتدریج ضعیف میشوند و میمیرند.
بیشمار صفت و استعدادی که در وجود ماست -فارغ از خوب یا بد بودنش- د
برچسب:
نویسنده: khane8om
کدام سقف و ستون را به جای خانه بگیرم؟ کجای وحشیِ این شهر آشیانه بگیرم؟بدون تو چه پناهی، کدام خانه، چه خوابی؟سزاست بیتو جهان را فریبخانه بگیرمبدون گرمیِ گیرای تیرهروشن چشمتمن از کدام پیاله تبی شبانه بگیرم؟
اگر نه خندهات این خانه را به چنگ بگیردتو را چگونه در ابیات این ترانه بگیرم؟اگر نه شانهٔ من سرپناهِ امن تو باشد نشان موی تو را از کدام شانه بگیرم؟ مرا از اینهمه خاموشیام جدا کن و بگذارکه باز از تو و از مهر تو زبانه بگیرم زمان گذشت و هدر رفت عمرِ بیتو، بیا تاتقاص عمر خود از دست این زما
برچسب:
نویسنده: khane8om
که بود او که نگاهش هوای باران داشتکه بود او که ندایش صدای ایمان داشت؟که بود او که میان حضور «آن»هایشسرودی از «ابدیت» همیشه جریان داشت؟که بود او که جهان را به سوی جان میخواندکه بود او که جهانِ همیشهاش جان داشت؟که بود او که چنان آیههای محکمِ حقبشارت و انذار و دلیل و برهان داشت؟که بود او که «که بود او»ی دردمند مرابه یک ملاحت لبخند خویش درمان داشت؟چگونه خلق جهان بو نبرد بر حُسنشزمانه گوهر او را چگونه پنهان داشت؟بزرگ بود برای جهانِ کوچکِ مابزرگ بود و جهان فرد فرد زندان داشت
چه ناشناخته بود او میا
برچسب:
نویسنده: khane8om

آیا کسی ندیده کجا ماندند
لبخندهای لاغرِ گهگاهم؟
یا در کدام حادثه وارفتند
پاهای سرسپردۀ همراهم؟
.
نشنیده است گوش کسی آیا
از گوشهای شکست گلویی را؟
راهی نشان نداده نگاهی نیز
آهی که میوزیده به سویی را؟
...
من در میان آینهها دیگر
چیزی شبیه خویش نمیبینم
تصویر من گریخته از من یا
دیگر شبیه پیش نمیبینم؟
...

برچسب:
نویسنده: khane8om

شاید این واپسین بوسه باشد
شاید این آخرین نای جانم
میسپارم به لبهایت آن را
تا که راحت بمیرد دهانم
شاید آری نگاهی پس از این
دیگر از من به سویی نچرخد
مات و بیانتها وابماند
چشمم از رفتنِ ناگهانم
من چه هستم به جز داستانی
از فرازی که رو به فرود است؟
قهرمان درنیامد از این مرد
مرده بادا من و داستانم!
زندگی نیمهای پر به من داد
از تو و بودنِ بیکرانت
نیمهٔ دیگر اما... دریغا!
من همان خالیِ بیکرانم
شاید این واژهها -هر چه هستند-
عشق، حسرت، فریب، اشک، لبخند
آخرینهای من با تو باشند
آخرینهای من از جهانم
آخرینها همیشه غریبند
بیخبر، اتفاقی، میافتند
آخرینهای من! کی، کجایید؟
پشت این جملهها؟
ها! گمانم!
آخرای پاییز ١۴٠٣

برچسب:
نویسنده: khane8om

جهان به لحظهٔ آن جانِ جاودانه رسیدهست
زمینِ خسته به یک فصل عاشقانه رسیدهست
زمان بریدهنفس کولهبار ازمنه بر دوش
تپشتپش به تب آخرین زمانه رسیدهست
نسیم موی تو را میکشم به سینه شبانگاه
که شب به پیچِ پر از صبحِ آشیانه رسیدهست
رسیده است طنین عبور تو به دل من
چه غم به گوش رقیبان رسیده یا نرسیدهست
تو -ای که دست درختان به آرزوی تو بالاست
که جان ز ریشه به شوق تو بر جوانه رسیدهست-
تو ای جواب زلالی که چشمههای عطشناک
به پرسشِ خنکایت به رودخانه رسیدهست
چگونه زنده بمانم دمی که بشنوم از باد
«خدای خانه پس از سالها به خانه رسیدهست»؟
نگاهِ آینهها فرش زیر پای تو بادا
اگرچه بر دلشان آهِ تازیانه رسیدهست
چه آشناست زمانه، چقدر عطر تو دارد
چقدر از تو در این روزها نشانه رسیدهست
به لرزه آمده انگار هیئت دل و دستم
زمان به لحظۀ دیدارت ای یگانه رسیدهست.
28/03/1404

برچسب:
نویسنده: khane8om

چند بیت در حال و هوای رجزخوانی برای دشمنان ایران خاصه دشمن صهیونی:
اگر تو خصم منی من شکستِ خصمانم
بیا که نام تو را پیش ننگ بنشانم
شروع معرکه را نیست نسبتی با من
حریف شبزده را لیک مشت پایانم
پر از سرود و درودم برای اهل بهار
چنان که مژدهٔ مرگ شب زمستانم
هرآنچه دیدهای از ضرب شست من نفسیست
از آن هزار نفسها که هست در جانم
چه رفته بر تو از این مختصر سیاست* من
که ضجه میزنی «از کردهام پشیمانم»؟
از آنچه بر تو عیان کردهام چه در تابی!
بگرد دور خودت، من هنوز پنهانم
هنوز مانده که با قهرم آشنات کنم
که با تو بر سر مهرم! هنوز خندانم!
مرا چنان که منم -تا همیشه- نادانی
تو را چنان که تویی -چون همیشه- میدانم:
تویی که متن شبی، ارتدادی، آشوبی
منم که صبحِ صریحم، یقینم، ایمانم
تویی که زادهٔ افسون و تخم تخریبی
منم که تالیِ اعجاز آل عمرانم
تویی که از پی جالوت و مکر دیوانی
منم که وارث داوودم و سلیمانم
تویی که بافتهٔ حیلهٔ شیاطینی
منم که وعدهٔ پیروزیِ رسولانم
تویی که وصف تو آمد به «حمّلوا التورات»**
منم که در پی تعظیم شأن قرآنم
سخن دراز شد، اما اگر ندانستی
مرا هنوز، بگویم تو را که من آنم
که حقِّ منتقمِ ذوالجلالِ حیِّ عزیز
نهاده نام مرا «مرگِ تو»؛ من ایرانم.***
«ابوذر دارابی»
* از معانی سیاست، مجازات و عقوبت است.
** اشاره به آیهٔ ۵ سورهٔ جمعه
*** مرا مادرم نام «مرگ تو» کرد؛ حکیم فردوسی این جمله را از زبان رستم خطاب به اشکبوس در شاهنامه آورده است. روایات مربوط به آخرالزمان میگویند نابودی حکومت یهود(و نه دین یهود) به دست ایرانیان اتفاق میافتد.

برچسب:
نویسنده: khane8om

کدام سقف و ستون را به جای خانه بگیرم؟
کجای وحشیِ این شهر آشیانه بگیرم؟
بدون تو چه پناهی، کدام خانه، چه خوابی؟
سزاست بیتو جهان را فریبخانه بگیرم
بدون گرمیِ گیرای تیرهروشن چشمت
من از کدام پیاله تبی شبانه بگیرم؟
اگر نه خندهات این خانه را به چنگ بگیرد
تو را چگونه در ابیات این ترانه بگیرم؟
اگر نه شانهٔ من سرپناهِ امن تو باشد
نشان موی تو را از کدام شانه بگیرم؟
مرا از اینهمه خاموشیام جدا کن و بگذار
که باز از تو و از مهر تو زبانه بگیرم
زمان گذشت و هدر رفت عمرِ بیتو، بیا تا
تقاص عمر خود از دست این زمانه بگیرم.
آخر مرداد ١۴٠۴

برچسب:
نویسنده: khane8om

شاعرم، یعنی برای از تو گفتن؛ از بهار
برگی از دلتنگی پاییز اگر باشد بس است..

برچسب:
نویسنده: khane8om

که بود او که نگاهش هوای باران داشت
که بود او که ندایش صدای ایمان داشت؟
که بود او که میان حضور «آن»هایش
سرودی از «ابدیت» همیشه جریان داشت؟
که بود او که جهان را به سوی جان میخواند
که بود او که جهانِ همیشهاش جان داشت؟
که بود او که چنان آیههای محکمِ حق
بشارت و انذار و دلیل و برهان داشت؟
که بود او که «که بود او»ی دردمند مرا
به یک ملاحت لبخند خویش درمان داشت؟
چگونه خلق جهان بو نبرد بر حُسنش
زمانه گوهر او را چگونه پنهان داشت؟
بزرگ بود برای جهانِ کوچکِ ما
بزرگ بود و جهان فرد فرد زندان داشت
چه ناشناخته بود او میان مردم خویش
ولی به مردم خود اعتقاد و ایمان داشت
به چشم روشن خود قله را عیان میدید
چه آرزوی رفیعی برای ایران داشت
کجاست شیخ که میگشت با چراغ به شهر؟
کجاست او که شبی آرزوی انسان داشت؟'
در او بجوید اگر همچنان ملولِ دد است
هر آنچه را که نمییافت او فراوان داشت
همینکه شیشۀ عطرش شکست، افشا شد
که حسن یوسفیاش آرزوی کنعان داشت
به اقتدای حسین شهید در خون خفت
شبیه او نه عزا بلکه عید قربان داشت!
اگرچه نقطهٔ پایان او شهادت بود
کجا حکایت سرخ شهید پایان داشت؟
': دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست «مولوی»

برچسب:
نویسنده: khane8om